سيف بن محمد سيفى هروى

21

پيراسته تاريخنامه هرات ( فارسى )

است . در اين ولايت نه مردم است ، نه گندم ؛ نى خورش و پوشش . امروز كه راهها « 1 » امن و فرصت حاصل است ، پيش از آن‌كه زحمتى به ما لاحق شود ، از اين شهر برويم و ترك محبّت زاد و بود خود گيريم . [ 84 ] قومى گفتند ، كه اين انديشه صواب نيست . خراسان خراب است و از اينجا تا مازندران كسى را امكان سكونت نيست . مصلحت در آن است ، كه باهم در اين شهر آرام گيريم ، و به هرچه كه شرف الدين خطيب فرمايد ، يكدل باشيم . ياران را اين رأى پسنديده افتاد . [ 86 ] شرف الدين خطيب گفت : مصلحت آن است كه پيش از آنكه توشهء ما سپرى شود ، به هر طرف مرد [ ى ] چند عيّار پيشه بروند ، و از طعام و اغنام چيزى به دست آرند . فخر آهنگر با ده تن از عياران به جانب قهستان رفت ، و رشيد برجى به جانب غور ، و اصيل معدل به طرف كاليوين . شرف الدين خطيب ، با بيست تن ، در مسجد ساكن شد ، و هرروز كاه‌دانها را پاك مىكردند ، [ 87 ] و از آن دانه‌اى حاصل مىكرد و قوتى مىساخت . و از خواجه ناصر الدين چشتى شنودم كه از حدود بلخ تا حد دامغان ، يكسال پيوسته خلق ، گوشت آدمى و سگ و گربه مىخوردند ؛ چه چنگيز خانيان جملهء انبارها را سوخته بودند . [ سبب توبهء خواجه غلوه ] : و نيز تقرير كرد كه سبب توبهء خواجهء غلوه در آن سال بود . و خواجهء غلوه را احمد بن محمد قواس گفتندى . . . او با هفت تن در كوه‌پايهاى غور و تولك به سر مىبرد ، و هرروز يك تن از ايشان به طلب قوت بيرون رفتى و آنچه به دست آمدى - از آدمى و خر و سگ و شغال و موش و طيور زنده و مرده - به سر وقت ياران آوردى . روزى نوبت خواجهء غلوه بود . در ميان راه پيرى را ديد بر خرى نشسته . خواجهء غلوه شمشير بركشيد و بانگ بر آن پير زد ، و گفت از اين دراز گوش فرود آى . پير گفت : از اين لاشه چه خواهى ؟ گفت : ما ده تنيم و امروز سه روز است كه هيچ نخورده‌ايم . [ 88 ] و آهنگ آن كرد كه پير را از پشت درازگوش بيندازد . چون دست دراز كرد و پاى پير را بگرفت ، هاتفى در سر او ندا كرد ، كه اى بنده دليرى مكن و خاطر آن [ 89 ] پير ضعيف را ميازار . خواجهء غلوه نعره‌اى بزد و پاى پير ببوسيد و گفت : اى پدر عزيز خاطر مبارك ، با من خوش كن . بعد از آن خواجهء غلوه را كار بالا گرفت از زمرهء اوليا و اصفيا گشت .

--> ( 1 ) - متن چنين بوده و در چاپ [ ى ] افزوده‌اند كه زائد است .